+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391ساعت 15:29 توسط دونا |

عجب حکایتی دارد این روزگار ... تا چندی پیش بر سر زبانها بوده که زبان فارسی شکر است آیا واقعا همین طور است ؟تا به حال به نحوه برخورد دو نفر در هنگام دیدار ویا وداع توجه کرده اید.... سلام خوبی چه طوری چه میکنی از خودت بگو راستی کجایی کم پیدایی خیلی چاکریم مخلصیم قربان تو قربانت برم .......وبسیاری دیگر ... راستی در باره مفاهیم این کلمات در زمان ارتباط چقدر تفکر کرده اید؟زمانی به دوستی ویا همکاری ویا رهگذری میگویید قربانت یعنی چه ؟آیا میخواهید سرتان را برایش ببرید ویا خودتان را در زیر پاهایش سر ببرید،میدانیم که قربانی چه مفهومی دارد ویا از چه زمانی مورد استفاده قرار گرفته ودر فرهنگ ما ایرانی ها چگونه استفاده میشود ،حال به شخصی که میگویید چاکرتیم چطور ....؟ چرا زبان فارسی با آنهمه تعریفی که در جهان از آن شده به این گونه کلمات هشداری ندارد . راستی ما در برخورد ها باید از چه کلماتی برای رساندن نظرمان به شخص مقابل استفاده کنیم.؟
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 21:5 توسط دونا |

یک سالی از عمر گذشت وما هنوز در بی خبری زندگی میکنیم.....

این حرف همواره از دوستان وآشنایان در پیرامون زندگی ما به گوش میرسد وما به علامت هم دردی با گوینده سرمان را تکان میدهیم وهیچ گاه به این فکر نمی کنیم که چرا بی خبری وواقعا این صحبت ها درست وصحیح است ویا نه .؟

زندگی براساس نوشته های درون ما که از اهداف کوتاه مدت ودراز مدت به تحریر در آمده تشکیل میگردد ودر طول عمر ،ما در به شکوفا کردن آن،دست از تلاش بر نخواهیم د اشت .اما همواره در مقابل خواسته های ما جریانی قرار دارد که گاهی به صورت سد و.گاهی به طریق همراه با نیاز های ما برخورد خواهد داشت که آنجمله از جریان های همسو را شانس برای رسیدن به اهدافمان بیان میکنیم وآن دسته از خواسته ها  که با سد روبرو میشود را بد شانسی وگاهی هم با فعالیت بیشتر برخی از آن را از جلوی راه برداشته ولی در مقابل دیگر امور تسلیم میگردیم واین پروسه تا روز مرگ با ما میماند ،مگر در بیماری ها ویا حوادث که سرعت این رفتن ،تند ویا کند میگردد .

نوشته های درون چیست ؟آیا نوشتنی است ؟ویا اینکه از تولد با ما بدنیا آمده وبا مرگ با ما میرود ؟

سوالات بیشماری در این رابطه وجود دارد که یا دانش وتحقیقات علمی به آن پاسخ میدهد ،ویا خیالات وتصور های عرف که به صورت های مختلف در اطراف ما وجود دارد .

انسان با قدرت های بیشمار بصورت بلقوه متولد شده ودر مسیر رشد وتکامل جسمی وروحی وعقلی ،موفق میشود برخی از آنها را به صورت فعل در آورده ودر وجود خود آنان را شکوفا نماید ،اما عواملی که در این راه رشد می تواند موثر ومهم باشد را نیز نباید نادیده گرفت .

پدر ، مادر ، جامعه ، مدرسه وتاریخ وبسیاری دیگر که هر کدام در شرایطی خاص سعی در تغییر روح وجسم وعقل آدمی دارند.

واما هدف از چه زمانی شکل میگیرد ؟آیا از دوران کودکی شخصی میخواهد نویسنده شود ویا اینکه از بدو تولد قرار است شخصی کارگردان سینما گردد وهیچ عاملی نمی تواند در این پروسه تاثیر گذار باشد ؟

برخی از بزرگان بر این باورند که سرنوشت با ما بدنیا آمده ودر طول حیات با ما خواهد ماند ،اما اگر این کلمه را به صورت جبر وامری غیر ارادی در نظر بگیرم کمی بی انصافی کرده ایم که اختیار آدمی به کجاست ولی این سرنوشت را اینگونه بیان کنیم که همان روند زندگیست که ما با نوشته های درونمان میسازیم واوست که باید هم با ما بماند، چون خودمان وجودش را ساخته وپرداخته ایم ....

حال برمیگردیم به اصل مطلب ،دفتر رفتن را چگونه بنویسیم ؟

وقتی کودکی ناتوان هستیم وقادر به نوشتن فردایمان نمی باشیم این قدرت را به همان پنچ عامل وکالت میدهیم ونا خواسته آنان ما را به رشته تحریر در میاورند ودر این زمان دیگر از دستانمان خارج میگردیم که چه میخواهیم .تا زمانی که قدرت فهم ودرک در ما به اندازه ای بالا میرود که میتوانیم با اعتراض به آنچه نمی خواهیم صدای گریه وفریادمان بلند میشود ودیگران متوجه وجود  ما میگردند.

اما باز این هم همه آن قدرتی نیست که بخواهیم برای زندگی فردا داشته باشیم ؟برای نوشتن ،چگونه بودن نیاز به امکانات مالی ،رفاه ،امنیت ،محیطی ارزشی ووو بسیاری دیگر از عوامل می باشد که باز هم در این ها ما نقشی نخواهیم داشت ،و کاری در بیشتر موارد از دستمان بر نخواهد آمد .

محیطی که در آن رشد میکنیم شخصیت ما را تدوین میکند ،پدری که قدرت تامین اقتصاد ما راد به عهده دارد برای فردایمان نو ع کاغذ وقلم نوشتن را فراهم کرده ومادری که در کنارمان به تربیت ما مشغول است نوع دیدن را به فردا به ما می آموزد ومدرسه وجامعه نوع بینش وچگونگی نوشتن وهمزیستی وقدرت مانور را برای ما مهیا میکند وتارخ به ما درس چه بوده ایم ودر چه جایگاهی قرار داشته ایم را گوشزد کرده تا با این همه ،ما شروع به اندیشیدن برای فردایی که نمی دانیم ،چه .....بنویسم که چه میخواهیم .

اما بیاییم از هر کجا که فهمیده ایم فردایمان را خودمان بنویسیم..............

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:54 توسط دونا |

فرا رسیدن نوروز را به همه عاشقان طبیعت تبریک گفته و سالی خوش را برای همه آرزومندم.

سالی را پشت گذاشته ایم وباید مکث کوتاهی کرده تا دریابیم که در کجای هستیقرار داشته  وبا چه توانی به اینجا رسیده ایم وبرای آینده چه برنامه ای داریم،ساعت ها از پی هم می آیند ومی روند اما تنها نقش واثر خاطرت وعملکرد های ما میماند ،چه کرده ایم وچه خواهیم کرد ...........

فردا را با اندیشه ای نو آغاز کنیم وبه هستی ثابت کنیم که برای خوب بودن ،مفید گشتن ،پویا زندگی کردن ......هیچ گاه دیر نیست .

پر توان باشید واستوار.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:5 توسط دونا |

ساعت حدودیک ونیم بعد از نیمه شب رو نشون میده ،سرمو ز یر پتو کردم تا بتونم به زور بخوابم که فردا صبح زودتر بتونم پاشمو برای یک روز کاری سخت مهیا بشم ولی با وجود صدای بلند تلویزیون ،شر شر آب که از شستن سبزی میومد ولامپ بالا سرم که وق زده و خیره به من نگاه میکرد ،نمی تونستم چشم روی هم بزارم .سرمو بالا کردم وگفتم با با همسایه ها  چه گناهی کردن بزار فردا ،که داد زد که خراب میشه کلی پولشو دادم ،گفتم چرا روز به این بلندی این کارها رو نمیکنی ،با حالتی به تمسخر وطلبکاری گفت ،خیلی وقت دارم ....یعنی چی ..یادم اومد که طرف دار قالی خریده ومیخواد قالی بافی بکنه.گفتم پس سیزی ها از من هم واجب ترند .......

بدون توجه به سنگینی چشمهای من بیچاره و خسته به کارش پرداخت وانگار که کسی وجود نداره

.با خودم فکر میکردم ،چون براش زندگی وطرفش عادی شده وهمه کارش همونی هست که میخواد انجام بده وزندگی وخونه داری همه زندگیش هست ،دیگه فرقی نمی کنه تو بخوای بخوابی یا نه ......

راستی من مهمترم یا سبزی ها ...البته سبزی ها ...من هم به این نتیجه رسیدم.

پا شدم ورختخوابو جمع کردم ورفتم توی اطاق کوچیکتر وتوی سرما گرفتم خوابیدم ،ولی جاتون خالی نباشه سرمای خوبی هم خوردم......

دوست داشتن اونیه که اگر کسی که دوستش داری ،روی دستت خوابش برد تکون نخوری تا خوابش سنگینتر بشه ویا اینکه از بهترین چیز هایی که داری با تمام وجود بهش بدی ونگران این نباشی که چه کارش میکنه ........ 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 15:41 توسط دونا |

زیبایی اخلاق به اندازه زشتی آن ،خاطره ای فراموش نا شدنی در کسیکه حتی فقط یکبار با آن مواجه شده باشد،میگذارد ومعمولا اشخاص را بیشتر از زیبایی علم وجمال طبیعت، مجذوب خود میکند.

البته در درک وفهم زیبایی ویا زشتی بطور نهادین انسان بسمت وجهت خوبی ها گرایش دارد واز جرگه بدیها دوری میگزیند.

می گویند کسیکه از موهبت زیبایی اخلاق بر خوردار است دارای توانایی روحی شگرفی نیز میباشد،همانگونه کسیکه به دروغ وبد زبانی وخلق نا پسندآمیخته است از روحی معذب وروانی آشفته بر خوردار بوده وهمواره پیرامون بودن دروغین خویش در پی راهیست تاوجود آشفته ونگران خویش را سامان بخشد ودر این پروسه از هردست آویزی بهره میجوید.

استادی که رنج فراوان از فقر فرهنگی وزجروافر از دریدگی وبی حیایی بد خواهان بر وی مستولی شده بود میگفت در عجب است که ظالمان وبد خواهان بشری همواره در رفاه وعیش ونوش بسر میبرند وآنانی که میخواهند با هزاران اما واگر، خوب ونیکو بمانند، در سختی ورنج ......

آری میپذیریم که خوب ماندن بسیار دشوار است وعادت به خوبی ها رنج فراوان می طلبد،اما آزار واذیت دیگران با روش های گوناگون از گفتار تا تمسخر وبه بازی گرفتن احساسات آنان همه وهمه خبر از بدی ها دارد ،وباز نگری نیاز دارد وکار برای نیکو شدن در دنیای انسانی .....

بیاییم خوبی ها را در دفتر روزانه زندگیمان به رشته تحریر در بیاوریم ونه دیگران ،بلکه خود به آن عادت کنیم .(نخواهیم دیگران را ادب کنیم)

اگر بخواهیم خوبی را معنی کنیم در تعریفی ساده وابتدایی :دادگری ،نیکو کاری، زیبایی خلق در رفتار ودادن انرژی مثبت به دیگران .

واما بدی :خود خواهی ،خود پرستی ،آزار واذیت دیگران ،تمسخر وتهمت وزشتی خلق ورفتار ...بدرود

+ نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 21:50 توسط دونا |

چرا بمونه ؟خودش میدونست که باید بره ،یعنی اینجا دیگه جایی برای موندن نداشت ،اگر هم یک گوشه ای برای پنهون کردن خودش از جماعت پیدا میکرد خودشو چه جوری راضی میکرد ،نه  نه ...نمی شد .دنیا داشت روی سرش خراب میشد وفکر وخیال داشت اونو کلافه میکرد ،مرضیه بیست ویک سالش بود وبا دو برادرش که بتازگی نامزد کرده بودند ومادر وپدر بازنشسته با هم توی یک ساختمون زندگی میکردند .مادر مرضیه فرهنگی بود ودرگیر مدرسه وتربیت بچه های این واون همین سبب شده بود که از تنها دخترش که میون اهل فامیل پزشو  میداد غافل بشه ، واز آینده شومی که داشت برای دختر بیچاره رقم میخورد بیخبر بمونه.

زن داداشهای مرضیه مهربون بودند وچند سالی ازش بزرگتر ،اما اون نمی تونست یک ارتباط خوب با اونها برقرار کنه تا اگه خواست به یکی تکیه کنه ویا حرف دلشو بزنه بتونه .آخه مادر مرضیه خیلی سخت گیر بود وانتظار هیچ چیزی بجز خانومی را از مرضیه نداشت واین اول جدایی دختر از مادر شده بود.

خانواده مذهبی وپایبندی به یک سری قوانین در نزد فامیل همه راه ها را برای مرضیه بسته میگذاشت .خوش هم نگرفته بود که چطور نتونست انرژی به بلوغ رسیده خودشو چه جوری در مجرای مناسب قرار بده که امروز این نشه .....

دانشجوی سال دوم معماری باشی ونتونی به اولین پسری که جلوت سبز میشه نه بگی ،آخه چه جوری دلت اومد برای یک لحظه لذت اون هم در این حد پست وبی ارزش با دنیای یک دختر بازی کنی واونو برای عمری آشفته .تو که نمی خواستی ازدواج کنی ،قصد موندن در کنارشو نداشتی ،فکر نکردی بعد از تو این کوله بار سنگین چکنم را چه جوری به دوش میکشه  .

مرضیه تک دختر بود ومن مطمینم که مادر وپدرش کلی خواب برای آینده اون دیده بودن که با نفهمی تو محمد خان همه را نقش بر آب کردی .....تازه فکر میکنی زمانه با خودت نمی کنه ؟چرا منتظر بدیهاش باش طولی نمی کشه که میبینی از هر دستی که  دادی از دست دیگه میگیری .

بهش گفتم شاید راهی داشته باشه که ...حرفمو قطع کرد وگفت نه ،هیچ راهی نداره ،گفتم با میثاق چکار میکنی ؟گفت بهش گفتم که من در چه شرایطی هستم .گفتم اونهم قبول کرد ؟گفت آره وحالا قرار شد برم خونشون تا مادرش منو ببینه .دیدم رفته تو هم ودر یک دنیای خیالی راه میره ،راستش مونده بودم به زمانه بد وبیراه بگم یا به خودم یا به هر چی نامرده که با نسلی این چنین بازی میکنه ..

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 21:17 توسط دونا |

هوا نه سرد بود ونه گرم ،باد ملایمی می وزید که باعث میشد زیپ کاپشنمو ببندم ،خیابون شلوغ بود وهمه در حال پر کردن جیب مغازه های راسته میوه فروشها و خرید ،سبزی های تازه که بوی ریحونش آدمو سخت به مستی میبرد .

چراغ های آویزون شده از روی تخت های موز وانار رنگ دیگه ای به اونها داده بود که نمی شد فهمید نقاشی شده ،یا اصلیه اما پرتقالش واقعا نارنجی بود و هویجش هم هوش از سر هر خرگوشی میبرد چه برسه به اون هایی که نور چشماشون کمه و آقای دکتر براشون خوردن هویجو تجویز کرده .

انگار داشتم توی ناصر خسرو قدم میزدم ،گاری هایی که سبد های خریداران را به این طرف وآن طرف میبردن واگر مراقب نمی بودی زیرت میکردن و با نگاهی عاقل اندر سفیه بهت میگفتند ،آقاجون جلو پاتو نیگا کن ،حواست کجاست حاجی .....

بازار های شمال واقعا دیدنی وزیباست نمی دونم به یکی از اونها تا حالا سر زدین یا نه ولی اگه تا حالا گذرتون به اون نیافتاده بقول شاعر هپصد تا ضرر کرده اید البته ماهی رو هر وقت از آب بگیرید هم میمیره ..بگذریم .کپه کپه بساط سبزی و پرتقال محلی و نارنگی های ضربه خورده وتازه وچند دسته ترب سفید وبلند که آدم میمونه ازش چه جوری استفاده بکنه،اما همینکه سرتو بلند کنی میبینی فروشنده خانمی مسن که چادر گل گلیشو بسته دور کمرش وبا لهجه فارسی غلیظ مایل به تهرانی بهت میگه همین چند تا مونده ،بیا بخر آ...این کشیدن آخر جمله که به آ ختم میشه از اون چیزاست ...

راستی که نمیشه چشم از این همه زیبایی فرهنگی و فروش برداشت ،بازار رو تا آخرش میرم که یادم میاد خانوم امر فرمودند ولیستی بلند بالا برای خرید به من دادند.نوشته رو از جیبم بیرون میارم که چی باید بخرم :تره ،دو دسته –شوید یک دسته –تربچه سه دسته البته باید خوب ببینم که گل نداشته باشه وحسابی جناب آقای حلزون با اون دندوناش ور نرفته باشه –اسفناج تازه ویک دست برای ماست برونی چهار دسته –خیار برای روی سفره نیم کیلو وبرای سالاد یک کیلو –البته سمت میوه های گرون نباید برم که خانوم معتقدند که آقایون روشو ندارن نیم کیلو بخرند برای همین این از وظایف خطیر خانوم هاست که در هر شرایطی میتونند اونچه که باید را بخرند .سر وصدای آهای بدو این ور بازار ،ارزونش کردیم ،بابا گرون نخر ،مگه میشد حواستو. جمع کنی که همه اون چیزهایی که وزیر خانه دستور داده بودند رو تهیه کرد ی یا خیر .

داشت یادم میرفت پیر مردی که با یک ترازوی دست ساز زنبیلی به اندازه چهار ،پنج کیلو پرتقال معمولی روی سفره پهن کرده بود و فقط با دست اشاره به مشتری میفهموند که بابا پرتقال دارم و صد البته با نگاهی که آدم از اون ته دلش میخواست همه بار یارو رو بخره تا بنده خدا زود تر خلاص بشه. تا چشماش به من افتاد ، اصلا نفهمیدم چی شد اما دیدم که همه اونها رو کردمش توی نایلونه دسته دار وپولشو دادم............................میخواستم آقا بودنمو تموم کنم که

تیز پریدم سر خیابون اصلی مثل آقازاده ها صدا کردم دربست ....ای کاش خونه نمی رفتم ..تا چشم خانوم به ظرف پرتقال اوفتاد سری تکان داد و گفت اصلا تو خرید کردنو بلد ....نیستی .باز سرت کلاه گذاشتن و پس مونده های بازار را جمع کردی آوردی که چی ،ما کی مثل اونطرفی ها صبحانه آب پرتقال میخوریم که این همه خرید کردی ،اصلا بتو چه که یاروبارش  مونده بود و فروش نمی رفت ؟مگه تو رییس الوزرایی ،آخه مرد کی میخوای یاد بگیری .....اما من مثل همیشه با خیره گی کارم رو کرده بودم باقیش دیگه مهم نبود .....

تا بعد بدرود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 23:6 توسط دونا |

غروب شده بود ومن هنوز راه نیافتاده بودم ،بلاخره با جمع وجور کردن وسایل راهی شدم ،وقتی رسیدم خروجی شهربا خودم گفتم ترمزی هم بزنم ودو سه نفری که قصد رفتن به تهران را دارند،سوار کنم که هم تنها نباشم و هم این زمانی که وسیله نقلیه بخاطر تعطیلات کمه ومسافرانی که موندنو برسونم .

همینکه ایستادم پسر جوانی که یک کوله پشتی روی دوشش بود اومد جلو و گفت حاجی تهران میری ،نگاش کردم وبدون اینکه بپرسم وبدونم چند نفرند گفتم آره سوار شو .کمی ایستاد وگفت چند میگیری ،گفتم مهم نیست ،گفت سه نفریم  حاجی دانشجویی حساب کن ،گفتم باشه بدو سوار شو جای بدی ایستادم که مثل برق با دوستاش که یک پسر ویک دختر خانم  بودند سوار شدن و من هم راه افتادم .اونیکه آرومتر بود وسر به زیر اومد جلو واونی که شیطون تر بود رفت صندلی عقب با دوستش ولو شد روی صندلی .

از شهر که خارج شدم صندوق عقب ماشینو زدم بالا و کوله هاشونو گذاشتم توی صندوق که راحت تر بشینند  .

سر صحبت رو باز کردیم واز هر دری حرفی زدیم ،تا هم راه کوتاه بشه وهم ما خسته نشیم ،دانشجو بودند وسال آخر آما پر انرژی بودند وبا ادب .مجید که اکتیو تر بود بچه قم بود وبا سر زبون وزبل ،ولی مهدی  کم حرف بود وسنگین وآروم ،اهل دماوندو مریم هم خانوم بود از بچه های تهران و با شخصیت از اون دختر هایی که هر پدری دلش میخواد عروسش باشه .

مجید با زرنگی در باره گذشته ام پرسید ومن هم براش گفتم که بلاخره مهدی لب باز کرد وکمی هم از خودش گفت وکمی هم منو زیر تیغ تیز سوالاتش برد ،اما لذت میبردم که جوان با ارزشی بود .ازش پرسیدم مهدی تو تا حالا عاشق شدی ؟کمی نگام کرد وگفت آره .گفتم چه جالب میتونی برام بگی چه جوری بود ،خندید وگفت ،وقتی شانزده سالم بود عاشق دختری در همسایگی خونمون شده بودم وهر روز کارم این بود که برای دیدنش اونم یواشکی میرفتم اما یکی از اون روزها که چشمتون روز بد ونبینه مادر دختره فهمید و ازم خواست تا برم خونشون .

من اول توی دلم گفتم حتما میخواد ازم تعریف کنه ویا اینکه منو نصیحتکنه ،خدا واستون نیاره همینکه وارد خونه شدم ،مادره درو بست ومنو گرفت زیر کتک،حالا نزن کی بزن جاتون خالی مفصلا به خدمتم رسید ودخترش هم خیره منو نگاه میکرد واین قشنگترین عشق من بود .

کلی خندیدیم وسر به سر مهدی گذاشیم ،ولی ازش پرسیدم از چه چیز عشق خوشت اومد گفت نرسیدنش .......

هوایی سرد بود بارش برف ،اما گرمی کلام همراهان باعث میشد خستگی رانندگی را حس نکنم .مجید وقتی میخواست سوار ماشین بشه با من قراری گذاشت که وقتی رسیدیم دماوند بریم جلوی خونه مهدی تا غذایی که مادر مهدی برای اونا آماده کرده بود را برداریم که این کار  رو هم کردیم وجاتون خالی کشک بادمجونی بود که از خوردنش حسابی لذت بردیم .

مهدی رو پیاده کردیم ومجید اومد جلو ومریم تنها پشت نشست اما حس میکردم که نمی تونه بدونه نگاه کردن به اون روی صندلیش بند بشه ،عاطفه زیبایی بینشون جاری بود ومنو یاد گذشته های خودم مینداخت ،حرفهایی که بهم میزدن واقعا جالب وبی ریا بود وانگار صد ساله که با هم دوست هستند.

ساعت ده شب بود که رسیدم تهرون وهر چی اصرار کردم که برسونمتون قبول نکردند وپیاده شدن ومن از یک شب سرد وبرفی با خاطراتی بیاد ماندنی راهی خونه شدم .نرسیده به منزل گوشیم زنگ خورد دیدم مهدیه ،گفت سلام ،با صدایی مهربان ادامه داد میخواستم ببینم رسیدید . کلی خوشحال شدم ،گفتم آره ممنونم،وبا این کارش ارزش دوستی را به انتها رسوند. من واسه این سه تا انسان خوب و با ارزش آرزوی سلامتی وخوشحالی وموفقیت دارم .......بچه ها بدرود .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 19:41 توسط دونا |

 

هر انسانی خودش را بیشتر از همه دوست دارد وبرای رسیدن به نیاز های وجودی وروحیش از مسیر های متفاوتی نیز عبور میکند ،که راه وچگونگی رفتن را امری به نام دیدگاه ویا بهتر بگوییم نوع نگرش آن شخص به جهان هستی معین می نماید.

در این روند موارد بیشماری میتوانند تعیین کننده باشند ،تا در هنگام گذر، شخص در مسیر اصلی که از پیش طراحی شده باقی بماند وبه مسیر های دیگری کشانده نشود..

اگر ما در زندگی بر اساس باری به هر جهت ،بخواهیم بیاییم ،بسازیم وبرویم،لاجرم میتوانیم از هر ابزاری در این رفتن ،بدون پایبندی به هیچ اصولی ،نگران هیچ عابری هم نباشیم وتنها راه را برای خودمان باز نگه داشته واز آن عبور کنیم. .

حال میخواهیم به رفتگان این پروسه نگاهی نماییم تا تجربیات آنان را بکار گرفته وراه دوباره رفته را نرویم که همان درس تاریخ نام دارد )البته در اینجا نمیخواهیم از تاریخ بگوییم).

زندگانی کسانی را ورق میزنیم که شاید برای خودشان وجامعه مفید بوده اند ،ویا اینکه در ایجاد مکتبی نقش اساسی داشته اند وامروزه بر اساس دانشی که آنان بنیان نهاده اند عده کثیری از مردم زندگی میکنند.در هر صورت با یک روشی شروع به فضا سازی میکنیم تا درک بهتری از آنچه میخواهیم بنا نماییم داشته باشیم.ابتدا از یک هرم در ذهنتان تصویری ایجاد نمایید .در کف هرم فضای بسیار بزرگی قرار دارد که هرم میتواند روی آن مستقر شود وما نامش را (ع )میگذاریم .

دوم بخش میانی هرم که نه به اندازه قسمت زیرین وسیع است ونه به اندازه بخش بالایی کوچک وکم حجم ،وما نامش را (م) می نهیم.

حال به قسمت بالایی هرم که نزدیک میشویم ،قبل از راس یا قله هرم ،حجم کوچکی قرار دارد که نامش را (خ) ودر انتهای هرم فقط جای بسیار اندکی به اندازه یک یا دو از هر واحد فرضی ،که آنرا( ن) نام گذاری میکنیم.ابتدا باید بگویم که نام این هرم را هر چه میخواهید برای خودتان بگذارید، اما اول بیاندیشید که در چه کاری از آن میخواید بهره ببرید .اما من میخواهم در جایگاه شناسی از این روش استفاده کنم ،تا در یابم که در کجا قرار داشته وچگونه میتوانم در جای درست تری قرار بگیرم .

در قسمت اول ما بخش عظیمی از مردم را داریم که زندگی میکنند واثراتی از خود نیز بجای میگذارند ولی نه میتوانند راه گشا باشند ونه تغییر ایجاد کنند. اما در نظر داشته باشیم که این دسته بندی در جوامع مختلف وبا سطح آگاهی ودانش های متفاوت ،متغیر خواهد بود .وقتی میگوییم عام مردم فرض بر این میشود که خواسته ایم روشنفکران ،مدیران ، استادان ونوابغ را این این جمعیت جدا کرده باشیم،در حقیقت عده کثیری از جمعیت انسانی فقط میخواهد زاد و ولد کرده وزندمانی را تجربه نماید وهمواره بصورت ناخواسته گوش به فرمان عده خاصی میباشد ودر امورات زندگی نیز تابع قانون حاکم بر اجتماع مدنی خود نیز هست.

در میان این قسمت از اجتماع پدران ومادرانی را شاهد خواهیم بود که توانسته اند فرزندان خاصی را به پیکره هرم تحویل داده که در جایگاه دیگری از هرم قرار میگیرند ،برای مثال اگر کارگر کوره پزخانه ای توانسته فرزندی را به جامعه اهداکند که امروز مدیر ویا استاد ویا از نوابغ است ،خللی در امر این نوع بررسی ایجاد نشده وشاید کمک بهتری در درک آن نیز بشود.

هیچگاه نمی توان گفت که این هرم از اول وجود داشته است ،بلکه برای بررسی پیرامون چرایی ها وچگونگی های انسانی این قدم را بر داشته ایم .حال به قسمت بالاتر این هرم رفته ونگرشی به نوع رفتار وخواسته هایشان می اندازیم تا در یابیم که گرایش ونگراش آنها به چه سمت وسویی است.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 19:50 توسط دونا |