به تماشا شده ام روی ترا، تا به افق

تا ته، زردی خورشید غروب

از سحر تا به  طلوع اولین روشنی ، صبح امید

تا به کوچکترین سایه یک ابر سیاه ،

 سر دَر منزل آن، پیر شفق

من چه ها میکردم

من ترا همچو اشک ،از سر شوق وشعف

در میان گونه های همه نسل، رها میکردم

تا بغلتی ،چو  دُر  از دل من

بی صدا هق هق  دل را ز ره

قهقهۀ شرم، جدا میکردم

که بگویی صدای شب رسوایی من

اندرون دل پژمرده ومحزون قفس،

 من خدایا ،خدایا، خدا میکردم.

 دونا.......

 

میخواهم مهره های تسبیح معرفت را در

سجاده ی دوستی گسترده نمایم

تا ملائک شرمنده از ،خلقت خویش

وسرفراز از ،آفرینش آدمیت....

دونا

 

 

 

برگ های گلستان دوستی وعاطفه را در

آتش جان جوشاندیم

تا به عاشقان دل سپریم

اما هیچ استکانی حاضر نشد

تا برای لحظه ای آنرا در خود جای دهد.

دونا

 

 

دانه های صداقت وراستی را در

خمره های محبت وعشق نهادیم

به امید ،شراب مهر

اما غافل شدیم

هنگامه ی خوابی رویایی در منظر یار

تلخ تر از هلائل گشت آنچه به

 خیال .....

دونا