غروب شده بود ومن هنوز راه نیافتاده بودم ،بلاخره با جمع وجور کردن وسایل راهی شدم ،وقتی رسیدم خروجی شهربا خودم گفتم ترمزی هم بزنم ودو سه نفری که قصد رفتن به تهران را دارند،سوار کنم که هم تنها نباشم و هم این زمانی که وسیله نقلیه بخاطر تعطیلات کمه ومسافرانی که موندنو برسونم .

همینکه ایستادم پسر جوانی که یک کوله پشتی روی دوشش بود اومد جلو و گفت حاجی تهران میری ،نگاش کردم وبدون اینکه بپرسم وبدونم چند نفرند گفتم آره سوار شو .کمی ایستاد وگفت چند میگیری ،گفتم مهم نیست ،گفت سه نفریم  حاجی دانشجویی حساب کن ،گفتم باشه بدو سوار شو جای بدی ایستادم که مثل برق با دوستاش که یک پسر ویک دختر خانم  بودند سوار شدن و من هم راه افتادم .اونیکه آرومتر بود وسر به زیر اومد جلو واونی که شیطون تر بود رفت صندلی عقب با دوستش ولو شد روی صندلی .

از شهر که خارج شدم صندوق عقب ماشینو زدم بالا و کوله هاشونو گذاشتم توی صندوق که راحت تر بشینند  .

سر صحبت رو باز کردیم واز هر دری حرفی زدیم ،تا هم راه کوتاه بشه وهم ما خسته نشیم ،دانشجو بودند وسال آخر آما پر انرژی بودند وبا ادب .مجید که اکتیو تر بود بچه قم بود وبا سر زبون وزبل ،ولی مهدی  کم حرف بود وسنگین وآروم ،اهل دماوندو مریم هم خانوم بود از بچه های تهران و با شخصیت از اون دختر هایی که هر پدری دلش میخواد عروسش باشه .

مجید با زرنگی در باره گذشته ام پرسید ومن هم براش گفتم که بلاخره مهدی لب باز کرد وکمی هم از خودش گفت وکمی هم منو زیر تیغ تیز سوالاتش برد ،اما لذت میبردم که جوان با ارزشی بود .ازش پرسیدم مهدی تو تا حالا عاشق شدی ؟کمی نگام کرد وگفت آره .گفتم چه جالب میتونی برام بگی چه جوری بود ،خندید وگفت ،وقتی شانزده سالم بود عاشق دختری در همسایگی خونمون شده بودم وهر روز کارم این بود که برای دیدنش اونم یواشکی میرفتم اما یکی از اون روزها که چشمتون روز بد ونبینه مادر دختره فهمید و ازم خواست تا برم خونشون .

من اول توی دلم گفتم حتما میخواد ازم تعریف کنه ویا اینکه منو نصیحتکنه ،خدا واستون نیاره همینکه وارد خونه شدم ،مادره درو بست ومنو گرفت زیر کتک،حالا نزن کی بزن جاتون خالی مفصلا به خدمتم رسید ودخترش هم خیره منو نگاه میکرد واین قشنگترین عشق من بود .

کلی خندیدیم وسر به سر مهدی گذاشیم ،ولی ازش پرسیدم از چه چیز عشق خوشت اومد گفت نرسیدنش .......

هوایی سرد بود بارش برف ،اما گرمی کلام همراهان باعث میشد خستگی رانندگی را حس نکنم .مجید وقتی میخواست سوار ماشین بشه با من قراری گذاشت که وقتی رسیدیم دماوند بریم جلوی خونه مهدی تا غذایی که مادر مهدی برای اونا آماده کرده بود را برداریم که این کار  رو هم کردیم وجاتون خالی کشک بادمجونی بود که از خوردنش حسابی لذت بردیم .

مهدی رو پیاده کردیم ومجید اومد جلو ومریم تنها پشت نشست اما حس میکردم که نمی تونه بدونه نگاه کردن به اون روی صندلیش بند بشه ،عاطفه زیبایی بینشون جاری بود ومنو یاد گذشته های خودم مینداخت ،حرفهایی که بهم میزدن واقعا جالب وبی ریا بود وانگار صد ساله که با هم دوست هستند.

ساعت ده شب بود که رسیدم تهرون وهر چی اصرار کردم که برسونمتون قبول نکردند وپیاده شدن ومن از یک شب سرد وبرفی با خاطراتی بیاد ماندنی راهی خونه شدم .نرسیده به منزل گوشیم زنگ خورد دیدم مهدیه ،گفت سلام ،با صدایی مهربان ادامه داد میخواستم ببینم رسیدید . کلی خوشحال شدم ،گفتم آره ممنونم،وبا این کارش ارزش دوستی را به انتها رسوند. من واسه این سه تا انسان خوب و با ارزش آرزوی سلامتی وخوشحالی وموفقیت دارم .......بچه ها بدرود .