هوا نه سرد بود ونه گرم ،باد ملایمی می وزید که باعث میشد زیپ کاپشنمو ببندم ،خیابون شلوغ بود وهمه در حال پر کردن جیب مغازه های راسته میوه فروشها و خرید ،سبزی های تازه که بوی ریحونش آدمو سخت به مستی میبرد .

چراغ های آویزون شده از روی تخت های موز وانار رنگ دیگه ای به اونها داده بود که نمی شد فهمید نقاشی شده ،یا اصلیه اما پرتقالش واقعا نارنجی بود و هویجش هم هوش از سر هر خرگوشی میبرد چه برسه به اون هایی که نور چشماشون کمه و آقای دکتر براشون خوردن هویجو تجویز کرده .

انگار داشتم توی ناصر خسرو قدم میزدم ،گاری هایی که سبد های خریداران را به این طرف وآن طرف میبردن واگر مراقب نمی بودی زیرت میکردن و با نگاهی عاقل اندر سفیه بهت میگفتند ،آقاجون جلو پاتو نیگا کن ،حواست کجاست حاجی .....

بازار های شمال واقعا دیدنی وزیباست نمی دونم به یکی از اونها تا حالا سر زدین یا نه ولی اگه تا حالا گذرتون به اون نیافتاده بقول شاعر هپصد تا ضرر کرده اید البته ماهی رو هر وقت از آب بگیرید هم میمیره ..بگذریم .کپه کپه بساط سبزی و پرتقال محلی و نارنگی های ضربه خورده وتازه وچند دسته ترب سفید وبلند که آدم میمونه ازش چه جوری استفاده بکنه،اما همینکه سرتو بلند کنی میبینی فروشنده خانمی مسن که چادر گل گلیشو بسته دور کمرش وبا لهجه فارسی غلیظ مایل به تهرانی بهت میگه همین چند تا مونده ،بیا بخر آ...این کشیدن آخر جمله که به آ ختم میشه از اون چیزاست ...

راستی که نمیشه چشم از این همه زیبایی فرهنگی و فروش برداشت ،بازار رو تا آخرش میرم که یادم میاد خانوم امر فرمودند ولیستی بلند بالا برای خرید به من دادند.نوشته رو از جیبم بیرون میارم که چی باید بخرم :تره ،دو دسته –شوید یک دسته –تربچه سه دسته البته باید خوب ببینم که گل نداشته باشه وحسابی جناب آقای حلزون با اون دندوناش ور نرفته باشه –اسفناج تازه ویک دست برای ماست برونی چهار دسته –خیار برای روی سفره نیم کیلو وبرای سالاد یک کیلو –البته سمت میوه های گرون نباید برم که خانوم معتقدند که آقایون روشو ندارن نیم کیلو بخرند برای همین این از وظایف خطیر خانوم هاست که در هر شرایطی میتونند اونچه که باید را بخرند .سر وصدای آهای بدو این ور بازار ،ارزونش کردیم ،بابا گرون نخر ،مگه میشد حواستو. جمع کنی که همه اون چیزهایی که وزیر خانه دستور داده بودند رو تهیه کرد ی یا خیر .

داشت یادم میرفت پیر مردی که با یک ترازوی دست ساز زنبیلی به اندازه چهار ،پنج کیلو پرتقال معمولی روی سفره پهن کرده بود و فقط با دست اشاره به مشتری میفهموند که بابا پرتقال دارم و صد البته با نگاهی که آدم از اون ته دلش میخواست همه بار یارو رو بخره تا بنده خدا زود تر خلاص بشه. تا چشماش به من افتاد ، اصلا نفهمیدم چی شد اما دیدم که همه اونها رو کردمش توی نایلونه دسته دار وپولشو دادم............................میخواستم آقا بودنمو تموم کنم که

تیز پریدم سر خیابون اصلی مثل آقازاده ها صدا کردم دربست ....ای کاش خونه نمی رفتم ..تا چشم خانوم به ظرف پرتقال اوفتاد سری تکان داد و گفت اصلا تو خرید کردنو بلد ....نیستی .باز سرت کلاه گذاشتن و پس مونده های بازار را جمع کردی آوردی که چی ،ما کی مثل اونطرفی ها صبحانه آب پرتقال میخوریم که این همه خرید کردی ،اصلا بتو چه که یاروبارش  مونده بود و فروش نمی رفت ؟مگه تو رییس الوزرایی ،آخه مرد کی میخوای یاد بگیری .....اما من مثل همیشه با خیره گی کارم رو کرده بودم باقیش دیگه مهم نبود .....

تا بعد بدرود.