چرا بمونه ؟خودش میدونست که باید بره ،یعنی اینجا دیگه جایی برای موندن نداشت ،اگر هم یک گوشه ای برای پنهون کردن خودش از جماعت پیدا میکرد خودشو چه جوری راضی میکرد ،نه  نه ...نمی شد .دنیا داشت روی سرش خراب میشد وفکر وخیال داشت اونو کلافه میکرد ،مرضیه بیست ویک سالش بود وبا دو برادرش که بتازگی نامزد کرده بودند ومادر وپدر بازنشسته با هم توی یک ساختمون زندگی میکردند .مادر مرضیه فرهنگی بود ودرگیر مدرسه وتربیت بچه های این واون همین سبب شده بود که از تنها دخترش که میون اهل فامیل پزشو  میداد غافل بشه ، واز آینده شومی که داشت برای دختر بیچاره رقم میخورد بیخبر بمونه.

زن داداشهای مرضیه مهربون بودند وچند سالی ازش بزرگتر ،اما اون نمی تونست یک ارتباط خوب با اونها برقرار کنه تا اگه خواست به یکی تکیه کنه ویا حرف دلشو بزنه بتونه .آخه مادر مرضیه خیلی سخت گیر بود وانتظار هیچ چیزی بجز خانومی را از مرضیه نداشت واین اول جدایی دختر از مادر شده بود.

خانواده مذهبی وپایبندی به یک سری قوانین در نزد فامیل همه راه ها را برای مرضیه بسته میگذاشت .خوش هم نگرفته بود که چطور نتونست انرژی به بلوغ رسیده خودشو چه جوری در مجرای مناسب قرار بده که امروز این نشه .....

دانشجوی سال دوم معماری باشی ونتونی به اولین پسری که جلوت سبز میشه نه بگی ،آخه چه جوری دلت اومد برای یک لحظه لذت اون هم در این حد پست وبی ارزش با دنیای یک دختر بازی کنی واونو برای عمری آشفته .تو که نمی خواستی ازدواج کنی ،قصد موندن در کنارشو نداشتی ،فکر نکردی بعد از تو این کوله بار سنگین چکنم را چه جوری به دوش میکشه  .

مرضیه تک دختر بود ومن مطمینم که مادر وپدرش کلی خواب برای آینده اون دیده بودن که با نفهمی تو محمد خان همه را نقش بر آب کردی .....تازه فکر میکنی زمانه با خودت نمی کنه ؟چرا منتظر بدیهاش باش طولی نمی کشه که میبینی از هر دستی که  دادی از دست دیگه میگیری .

بهش گفتم شاید راهی داشته باشه که ...حرفمو قطع کرد وگفت نه ،هیچ راهی نداره ،گفتم با میثاق چکار میکنی ؟گفت بهش گفتم که من در چه شرایطی هستم .گفتم اونهم قبول کرد ؟گفت آره وحالا قرار شد برم خونشون تا مادرش منو ببینه .دیدم رفته تو هم ودر یک دنیای خیالی راه میره ،راستش مونده بودم به زمانه بد وبیراه بگم یا به خودم یا به هر چی نامرده که با نسلی این چنین بازی میکنه ..