من یا یک دسته سبزی
ساعت حدودیک ونیم بعد از نیمه شب رو نشون میده ،سرمو ز یر پتو کردم تا بتونم به زور بخوابم که فردا صبح زودتر بتونم پاشمو برای یک روز کاری سخت مهیا بشم ولی با وجود صدای بلند تلویزیون ،شر شر آب که از شستن سبزی میومد ولامپ بالا سرم که وق زده و خیره به من نگاه میکرد ،نمی تونستم چشم روی هم بزارم .سرمو بالا کردم وگفتم با با همسایه ها چه گناهی کردن بزار فردا ،که داد زد که خراب میشه کلی پولشو دادم ،گفتم چرا روز به این بلندی این کارها رو نمیکنی ،با حالتی به تمسخر وطلبکاری گفت ،خیلی وقت دارم ....یعنی چی ..یادم اومد که طرف دار قالی خریده ومیخواد قالی بافی بکنه.گفتم پس سیزی ها از من هم واجب ترند .......
بدون توجه به سنگینی چشمهای من بیچاره و خسته به کارش پرداخت وانگار که کسی وجود نداره
.با خودم فکر میکردم ،چون براش زندگی وطرفش عادی شده وهمه کارش همونی هست که میخواد انجام بده وزندگی وخونه داری همه زندگیش هست ،دیگه فرقی نمی کنه تو بخوای بخوابی یا نه ......
راستی من مهمترم یا سبزی ها ...البته سبزی ها ...من هم به این نتیجه رسیدم.
پا شدم ورختخوابو جمع کردم ورفتم توی اطاق کوچیکتر وتوی سرما گرفتم خوابیدم ،ولی جاتون خالی نباشه سرمای خوبی هم خوردم......
دوست داشتن اونیه که اگر کسی که دوستش داری ،روی دستت خوابش برد تکون نخوری تا خوابش سنگینتر بشه ویا اینکه از بهترین چیز هایی که داری با تمام وجود بهش بدی ونگران این نباشی که چه کارش میکنه ........
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 15:41 توسط دونا
|